خرید بک لینک
‌ هر لحظه بدون تو نفس، مفت گرانستاین حالت بی حوصلگی شاهد آنست همدم شده ام با در و با سایه ی دیواراین بغض گلوگیر من از فصل خزانست برگرد که در باغ دو چشم تو بچینمآن راز که بر گوشه ی لبهات نهانست در عمر من در به در عاصی مجنونهر سوی بیابان جنون از تو نشانست هرشب من وآغوش تو و خواب سحرگاهآغوش تو آرام ترین جای جهان است هرشب من وتعبیر همان خواب شب پیشیک لحظه بدون تو نفس، مفت گرانست دیوانگی و عشق و جنون و همه با همگرد آمده در این دل و بر روی زبانست من یاد توام لحظه به لحظه همه عمرماین سوز عیان را چه نیاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 15:08

کمک ................. بالشم شب ها خیس می شودمغزم شب ادراری گرفته استوتوتوی خواب هایمبه جایلب هایممغزم را می بوسی دلتنگ چیزی نیستمفقطمثلسگمی ترسم کاشیک گرمهرویینمی آوردیکه به اعصاب باریک منتجاوز کند مناشتباه شده ام مغزم را به زنجیر می کشمو هم خوابه ی تنبورم می شومزندگی ام رامی اندازم توی توالتو سیفون اش را می کشم راحت خواهم خوابید مغزم فریاد می کشدتوی تاریکی شبدو تا چشم باز استوزمزمه می کند کمکمندارمدوبارهفرو می روم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 15:08

گوش کن..... نشود فاش کسی آنچه میان من وتوستتا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویمپاسخم گو به نگاهی که زبان من وتوست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندیدحالیا چشم جهانی نگران من و توست گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسیدهمه جا زمزمه ی عشق نهان من وتوست این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشتگفت وگویی و خیالی ز جهان من وتوست نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقلهرکجا نامه عشقست نشان من وتوست سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه ومهروه ازین آتش روشن که بجان من وتوست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 15:08

به تو می اندیشم..... به تو می اندیشمای سراپا همه خوبیتک و تنها به تو می اندیشمهمه وقت،همه جامن به هرحال که باشم به تو میاندیشمتو بدان این را تنها تو بدانتو بیا،تو بمان با من تنها تو بمانجای مهتاب به تاریکی شبها تو بتابمن فدای تو بجای همه گلها تو بخندكنون منم به پای تو درافتاده ام باز پاسخ چلچله ها را تو بگوقصه ابر هوا را تو بخوانتو بمان با من تنها تو بماندر دل ساغر هستی تو بجوشهمین یک نفس از جرعه جانم باقیستاخرین جرعه این جام تهی را توبنوش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 15:08

من.....


من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه میپرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم

ای سکوت، ای مادر فریادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ، ای مادر فریادها

گم شدم در این هیاهو ، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من؟
و گر سکوت خویش را میداشتم
زندگی پر بود از فریاد من!

برچسب: نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 15:08

ایران من ...... منم شاه سیمرغ این بوم و برکه دارم به رگ خون کورش پدر......من از مادری پارسی زاده امبرین مرز دل جاودان داده ام......aمرا کس نگیرد به گفتار خامکه سیمرغ دانا نیافتد به دام.......من آنچه که هستم همانا نکوستنه تازی پرستم نه بیگانه دوست........تو با من ز دین بیابان مگوتو در من بجز مهر ایران مجو.......جهان با خرافات نتوان خریدمگو از بهشتی که نامد پدید.....مرا زادگه سرنوشت من استکه هر نیمه خشت اش بهشت من است.......منم ترک و کرد و لر و ترکمانمنم شیر بیدار این باستان.......ز جان آذرآباادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: دوشنبه 24 آذر 1404 ساعت: 10:31

............. بکارت ﻣﻐﺰ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ ... ﻣﻐﺰ ﮐﻪ ﺑﺎﮐﺮﻩ ﻧﺒﺎﺷﺪ ،ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻓﺎﺣﺸﮕﯽ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ... ﻭ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭﺍﻧﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺸﺎﻥ, ﺍﺭﺿﺎﺀ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ !ﭼﻮﻥ٬ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﯿﺎﻣﻮﺯﻧﺪ٬ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻧﮑﻨﺪ... ﺍﻣﺎﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ ... ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺟﺎﯾﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ٬ﻫﺮﺯﮔﯽ ... ﻣﺪ٬ ﮐﻼﺱ٬ﻣﺴﺘﯽ ﻭ ﺩﻭﺩ .. ﺗﻔﺮﯾﺢ٬ﻭ ﺩﺯﺩﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻻﺷﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﮔﺮﮒ ﺑﻮﺩﻥ... ﺭﻣﺰ ﻣــــﻮﻓﻘﯿـــﺘﻪ... ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ٬ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﺟﻬﻨﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺟﺎﯼ ﺑﺪﯼ ﻫﻢﻧﯿﺴﺖ ; ﺧﺪﺍﯾﺎ ...ﺩﻧﯿــﺎﯾﺖ ﺷﻬﻮﺕ ﺳﺮﺍﯾﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ... ﻧﻤﯿﺨـــﻮﺍﯼادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: دوشنبه 24 آذر 1404 ساعت: 10:31

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر استشعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است آنچنان می فِشُرد فاصله، راه نفسمکه اگر زود، اگر زود بیایی دیر است رفتنت نقطۀ پایان خوشی هایم بوددلم از هرچه و هر کس که بگویی سیر است سایه ای مانده ز من بی تو که در آیِنه همطرح خاکستریاش گنگترین تصویر است خواب دیدم که برایم غزلی میخواندیدوستم داری و این خوبترین تعبیر است کاش میبودی و با چشم خودت میدیدیکه چگونه نفسم با غم تو درگیر استتارهای نفسم را به زمان میبافمکه تو شاید برسی، حیف که بی تاثیر است... + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۵ ساعت ۱:۵۸ ب.ظ توسط دل شکسته  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 0:55

نشود فاش کسی آنچه میان من وتوستتا اشارات نظر نامه رسان من و توستگوش کن با لب خاموش سخن می گویمپاسخم گو به نگاهی که زبان من وتوست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندیدحالیا چشم جهانی نگران من و توست گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسیدهمه جا زمزمه ی عشق نهان من وتوست این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشتگفت وگویی وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 7:03

به تو می اندیشمای سراپا همه خوبیتک و تنها به تو می اندیشمهمه وقت،همه جامن به هرحال که باشم به تو میاندیشمتو بدان این را تنها تو بدانتو بیا،تو بمان با من تنها تو بمانجای مهتاب به تاریکی شبها تو بتابمن فدای تو بجای همه گلها تو بخندكنون منم به پای تو درافتاده ام بازپاسخ چلچله ها را تو بگوقصه ابر هوا راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 7:03

من سکوت خویش را گم کرده املاجرم در این هیاهو گم شدممن که خود افسانه میپرداختمعاقبت افسانه ی مردم شدمای سکوت، ای مادر فریادهاساز جانم از تو پر آوازه بودتا در آغوش تو راهی داشتمچون شراب کهنه شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شکفتتو مرا بردی به شهر یادهامن ندیدم خوشتر از جادوی توای سکوت ، ای مادر فریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 7:03

بالشم شب ها خیس می شودمغزم شب ادراری گرفته استوتوتوی خواب هایمبه جایلب هایممغزم را می بوسی دلتنگ چیزی نیستمفقطمثلسگمی ترسم کاشیک گرمهرویینمی آوردیکه به اعصاب باریک منتجاوز کند مناشتباه شده ام مغزم را به زنجیر می کشمو هم خوابه ی تنبورم می شومزندگی ام رامی اندازم توی توالتو سیفون اش را می کشم راحت خواهم خوابید مغزم فریاد می کشدتوی تاریکی شبدو تا چشم باز استوزمزمه می کند کمکمندارمدوبارهفرو می رومادامه مطلب

برچسب: کمک آزمون,کمک های اولیه,کمک رایانه,کمکم کن خدایا, نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 17:59

بعضي از آدمها، زير سنگينی حجاب هم، وقيحند...!!! بعضي از آدم ها، با پريشانی موهايشان هم نجيب... وقاحت و نجابت در ذات آدم هاست، من زنی را می شناسم كه لبخندش شبيه خداست...!!! و نگاهش شبيه فرشته هاست... و موهاش شبيه ابريشم، و لبهاش شبيه كندو، و وقارش شبيه آب، و نجابتش شبيه ماه...!!! اين نگاه من است كه گاهی حجاب ندارد، و معرفتم، كه گاهی به خواب است، و تربيتم، كه هميشه اشكال دارد...!!! وگرنه او... هميشه خوب است...ادامه مطلب

برچسب: حجاب و,p hf nv rvhk, نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 10:03

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ماتو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماندبرایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیستبرای اهل دریا شوق بارانی نمی ماندهمین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیریبرای غصه خوردن نیز دندانی نمی مانداگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانتبه ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماندبخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند…ادامه مطلب

برچسب: چه باید گفت,چه بايد گفت,در خواستگاری چه باید گفت,شب خواستگاری چه باید گفت,جلسه اول خواستگاری چه باید گفت,در جواب تسلیت چه باید گفت,در سجده واجب چه باید گفت,در سجده سهو چه باید گفت,در نیت نماز چه باید گفت,در غسل جنابت چه باید گفت, نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 10:03

سکوت می کنی جهان به انجماد مطلق اش سقوط می کند سکوت زن جهنمی ست بی صدا غروب روشنی شروع درد را، نشانه نیست به یمن صبر ِ زرد ؛ سکوت زن سقوط برگ نیست مرگ ریشه هاست که ناگهان به ساقه میزند سقوط می کند درخت زندگی... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس مرادیان تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 10:03

صفحه بندی